Monday, July 26, 2010

استاده ام چو شمع


گفته بودم که ایستاده ام و خواهم استاد، تا بی نهایت بی نهایت، تا آخر آخر، محکم و ثابت
و
عاشقانه

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
در عاشقی گریز نباشد ز ساز و سوز من آدم بهشتی ام اما درین سفر بخت ار مدد دهد که کشم رخت ازین دیار شیراز معدن لب لعلست و کان حسن از بس که چشم مست در این شهر دیده ایم گفتی ز سر عهد ازل نکته ای بگو حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست


مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم حالی اسیر عشق جوانان مهوشم گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم من جوهری مفلسم ایرا مشوشم حقا که می نمی خورم اکنون و سرخوشم آنگه بگویمت که دو پیمانه درکشم آیینه ای ندارم از آن آه می کشم

1 comment:

Unknown said...

قرار بی قراری هایم
آرام ناآرامی هایم
امان بی امانی هایم
فقط و فقط
تو هستی