Thursday, May 27, 2010

بیا عاشقی از سر بگیریم













بیا تا عاشقی از سر بگیریم

جهان خاک را در زر بگیریم


بیا تا نوبهار عشق باشیم

نسیم از مشک و از عنبر بگیریم


زمین و کوه و دشت و باغ و جان را

همه در حله اخضر بگیریم


دکان نعمت از باطن گشاییم

چنین خو از درخت تر بگیریم


ز سر خوردن درخت این برگ و بر یافت

ز سر خویش برگ و بر بگیریم


در دل ره برده‌اند ایشان به دلبر

ز دل ما هم ره دلبر بگیریم


مسلمانی بیاموزیم از وی

اگر آن طره کافر بگیریم


دلی دارد غمش چون سنگ مرمر

از آن مرمر دو صد گوهر بگیریم


چو جوشد سنگ او هفتاد چشمه

سبو و کوزه و ساغر بگیریم


کمینه چشمه‌اش چشمی است روشن

که ما از نور او صد فر بگیریم

Tuesday, May 18, 2010

برای نیلوفرم: دست بر ندارم تا آرامش و شادی را به تو برسانم



دســت از طلــب نـدارم تا کــام من برآيد

يا تـن رسـد به جــانان يـا جــان زتن برآيد

بگــشاي تربتــم را بعـد از وفــات و بنگر

کــــز آتـــش درونـــم دود از کفـــن برآيد

بنماي رخ که خلقي والـه شوند و حيران

بگـشاي لــب که فرياد از مـرد و زن برآيد

جان برلبست وحسرت دردل که ازلبانش

نگرفتــه هيــچ کــامي جــان از بدن برآيد

از حســرت دهــانش آمـد به تنـگ جانم

خــود کــام تنگـدستان کي از دهان برآيد

گوينــد ذکــر خيـرش در خيل عشقبازان

هــر جـا کـه نـام حافــظ در انجــمن برآيد

گل نیلوفرم، تو بمان با من، تنها تو بمان


همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشم.

اي سرپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.


زنده یاد فریدون مشیری

Monday, May 17, 2010

No comment PLZ


از دوستان و عزیزانی که به هر تحوی به این وبلاگ وارد میشوند، به شدت و دوستانه تقاضا میکنم از دادن کامنت و تبادل لینک بر حذر باشند. اینجا یک پایگاه خصوصی است. برای من و گلم.
لطفا اگرهم وارد می شوید، به گونه ای قدم بردارید که چینی نازک تنهایی من و گل نیلوفرم ترک برندارد.
بگذارید در این دنیای بزرگ و شلوغ، ما هم یک گوشه دنجی برای خودمان داشته باشیم.
ممنون

گل نیلوفرم: آغاز








اینجا را برای کسی می سازم که در روزهای نومیدی و سردی و تاریکی، امیدی شد بر درونم، گرما شد برای سرمای درونم، نوری شد بر پیکره بی روحم و نفسی شد روح بخش برای ادامه که پیش از او، ادامه ای نبود؛ یا اگر هم بود، بود و نبودش فرقی باهم نداشتند. که اگر بود، سیاه بود و بی نور، که اگر بود ادامه نبود، سکون بود و بی حرکتی، روزمرگی بود و کسالت، رفت و آمد بود و یکنواختی و تنبلی و زندگی بی روح.
نگاهم به آسمان بود، که آخر می توانم نوری بر زندگیم بتابانم؟
که نوری تابید
عطری در زندگیم پیچید
برقی درونم را روشن کرد
شادیی در دلم جاری شد
نفسی بر کشیدم که ممد حیاتم شد و مفرح ذات
خورشید آسمان روزم شد و ماه شب های تیره ام، که دیگر تیره نبودند
آرامشی بر من بارش گرفت، که سرچشمه ای داشت فرادنیوی
و
چیزی درونم ترک برداشت
چیزی درونم شکست
چیزی درونم به دنیا آمد
و
پای دلم زنجیر شد به آن تعارف خداوند به زمینیان خرد
و
نیلوفر آمد به دل این زمینی خرد
و
من اینجا هستم برای گفتن دل نوشته های خود به همه وجودم، گل نیلوفرم.