Sunday, August 22, 2010

Dos and Donts (4)


آیا با حس اینکه دیگر کار تمام شده و ما دیگر به یکدیگر تعلق داریم، دیگر نباید از احساسات و عشق گفت؟ دیگر همه چیز به اتمام رسیده است؟ چرا دیگر بعد از "مال هم شدن" دست از ابراز و اعتراف به احساساتمان بر می داریم؟ که واقعیت آن است که نیاز به نشان دادن و دیدن احساس ها همواره وجود دارد؛

؛11- اگر مال و آن یکدیگر شویم و مثلا "کار تمام شود"، باز هم هر روز بیشتر از روز قبل عاشقترت خواهم بود و زمزمه ها و راز و نیازهای عاشقانه را، عاشقانه در گوش گل نیلوفرم زمزمه خواهم کرد. هیچ چیز، هیچ گاه برای من "تمام" نمی شود

Saturday, August 21, 2010

Dos and Donts (3)

از کارهای کثیفی که یک انسان می تواند در یک بحث انجام دهد، استفاده از نقطه ضعف های طرف مقابل و یا استفاده از حساسیت های فرد مقابل برای ضربه زدن و پیروز شدن و یا حتی انتقام جویی ست؛

؛10- هیچ گاه و تحت هیچ شرایطی برای از نقطه ضعف ها و یا حساسیت های گلم بر ضد او در بحث استفاده نخواهم کرد چراکه این کار جز پراکندن بذر خشم و از دست رفتن آرامش و شادی، چیز دیگری در پی نخواهد داشت

Friday, August 20, 2010

Dos and Donts (2)


و خیلی خیلی خیلی مهم


؛8- من میبایستی در هر موقعیتی، تحت هر شرایطی، در مقابل هر فردی، در برابر هر اتفاقی، در هر شرایط مکانی و زمانی، حتی اگر گلم مرتکب اشتباهی شده بود، در مقابل دیگران از او با قدرت تمام و با قاطعیت کامل دفاع کنم و اجازه هیج گونه برخورد ناشایستی رو به دیگران بر علیه گل نیلوفرم ندهم


؛9- و به گونه ای با دیگران رفتار کنم که هیچ کس، اعم از افراد دور و یا نزدیک به خود اجازه ندهد در مقابل من یا در خفا پشت سر گل نیلوفرم صحبتی بر زبان بیاورد

Dos and Donts (1)

از این پست میخواهم چند باید و نباید کوچک رو بنویسم، بایدها و نبایدهایی (یا بهتر بگم "انجام خواهم داد" و "انجام نخواهم داد" هایی) که وقتی تصمیم گرفتم شادی و آرامش رو به گل نیلوفرم تقدیم کنم، بران شدم که در زندگی آیندم به کار ببندمشون. شاید خیلی از این کارها کوچک و بی اهمیت باشه، اما شخصا فکر می کنم که عمل کردن به اونها می تونه در دوام شادی و آرامش یک زندگی مؤثر باشه و عدم پایبندی بهشون میتونه اثرات مخربی روی زندگی بگذاره؛

احتمالا بخش بزرگی از این کارها، نشأت گرفته از زندگی شخصی و مشاهدات شخصی منه اما بخش دیگری از این بایدها و نبایدها، برداشت و نتیجه گیری منطقی در تفکرات خودم و صحبت با گل نیلوفرم است.؛

عمل کردن به این کارها شاید در وحله اول ساده باشه، که اگر از اول بهشون عمل بشه تا در پوست و خون آدم نهادینه بشه همینطور هم خواهد بود، اما نکته اساسی و حیاتی اینجاست که بشه در مواقع حساس و بحرانی به این بایدها و نبایدها پایبند بود و بهشون عمل کردکه اگر بتوان به این درجه از التزام عملی به این کارهای ساده رسید، آنوقت میتوان ادامه راه را با شادی بیشتری طی کرد؛

و امیدوارم بتوانم با عمل به این کارها، گل خنده و شادی و آرامش رو در وجود بی همتای نیلوفرم جاودان کنم؛

و اما باید ها و نباید ها

؛1- همیشه و در همه حال و شرایط نوای عشق رو در گوش گل نیلوفرم زمزمه خواهم کرد

؛2- هیج وقت از ابراز احساسم به گلم جلوگیری نخواهم کرد

؛3- هیچ گاه گلم رو با الفاظ غیر احترام آمیز خطاب نخواهم کرد

؛4- همواره برای بیان منظور خود از ادبیات والا و در شأن خود و نیلوفرم استفاده می کنم

؛5- اعتقاد عمیقی در درونم دارم که اصولا بلند حرف زدن و بالاخص داد کشیدن موجب بهتر شنیدن طرف مقابل نمی شود

؛6- هیچ گاه گلم را بخاطر رفتار نادرست دیگران محکوم نمی کنم

؛7- هیچ لزومی ندارد که گلم پاسخگوی رفتار نادرست دیگران باشد

ادامه دارد...؛

Monday, July 26, 2010

نیلوفرم، دریای عشقت را میپرستم


مـن نه آن رنـدم که تـرک شـاهـد و ساغـر کنـم

مـُحتـسب دانـد کـه مـن ایـن کــارها کمتـر کنـم

مـن کـه عیـب تـوبـه کـاران کـرده بـاشـم بـارهـا

تـوبـه از می ، وقت گل ، دیـوانـه بـاشم گر کنم

عشق دُردانـه ست و مـن غوّاص و دریا میـکـده

سـر فـرو بــُردم در آنـجـا تـا کـجــا سـر بـر کـنـم

لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق

داوری دارم بـسـی یـا رب کـه را داور کـنـــــم ؟!

باز کش یکدم عنان ، ای تـُرک شهرآشوب مـن !

تـا ز اشک و چـهـره راهـت پـُر زر و گـوهـر کـنـم

مـن کـه از یـاقـوت و لـعـل اشـک دارم گـنــجـهـا

کـی نـظـر در فیـض خورشیـد بـلـنـد اختـر کـنـم

چون صبـا مجموعه‌ی گل را به آب لطف شُست

کج دلم خوان ، گـر نـظـر بر صفحه‌ی دفتـر کـنـم

عـهـد و پـیـمـان فـلـک را نیـست چنـدان اعتـبـار

عـهـد با پـیـمـانـه بـنـدم ، شرط با ساغـر کـنـم

من که دارم در گـدایی گنج سلطانی به دست

کـی طـمـع در گـردش گــردون دون‌پـرور کـنـــم

گـر چه گــَردآلـود فـقـرم ، شـرم باد از هـمـّـتـم

گـر بـه آب چشمه‌ی خورشیـــد دامـن تـر کـنـم

عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست

تـنـگ چشمم ، گر نظر در چشمه‌ی کوثر کـنـم

دوش لعلش عشوه‌ای می‌داد حــافــظ را ولی

مـن نـه آنـم کـز وی ایـن افـسانـه ها باور کـنـم

استاده ام چو شمع


گفته بودم که ایستاده ام و خواهم استاد، تا بی نهایت بی نهایت، تا آخر آخر، محکم و ثابت
و
عاشقانه

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
در عاشقی گریز نباشد ز ساز و سوز من آدم بهشتی ام اما درین سفر بخت ار مدد دهد که کشم رخت ازین دیار شیراز معدن لب لعلست و کان حسن از بس که چشم مست در این شهر دیده ایم گفتی ز سر عهد ازل نکته ای بگو حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست


مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم حالی اسیر عشق جوانان مهوشم گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم من جوهری مفلسم ایرا مشوشم حقا که می نمی خورم اکنون و سرخوشم آنگه بگویمت که دو پیمانه درکشم آیینه ای ندارم از آن آه می کشم

Thursday, May 27, 2010

بیا عاشقی از سر بگیریم













بیا تا عاشقی از سر بگیریم

جهان خاک را در زر بگیریم


بیا تا نوبهار عشق باشیم

نسیم از مشک و از عنبر بگیریم


زمین و کوه و دشت و باغ و جان را

همه در حله اخضر بگیریم


دکان نعمت از باطن گشاییم

چنین خو از درخت تر بگیریم


ز سر خوردن درخت این برگ و بر یافت

ز سر خویش برگ و بر بگیریم


در دل ره برده‌اند ایشان به دلبر

ز دل ما هم ره دلبر بگیریم


مسلمانی بیاموزیم از وی

اگر آن طره کافر بگیریم


دلی دارد غمش چون سنگ مرمر

از آن مرمر دو صد گوهر بگیریم


چو جوشد سنگ او هفتاد چشمه

سبو و کوزه و ساغر بگیریم


کمینه چشمه‌اش چشمی است روشن

که ما از نور او صد فر بگیریم

Tuesday, May 18, 2010

برای نیلوفرم: دست بر ندارم تا آرامش و شادی را به تو برسانم



دســت از طلــب نـدارم تا کــام من برآيد

يا تـن رسـد به جــانان يـا جــان زتن برآيد

بگــشاي تربتــم را بعـد از وفــات و بنگر

کــــز آتـــش درونـــم دود از کفـــن برآيد

بنماي رخ که خلقي والـه شوند و حيران

بگـشاي لــب که فرياد از مـرد و زن برآيد

جان برلبست وحسرت دردل که ازلبانش

نگرفتــه هيــچ کــامي جــان از بدن برآيد

از حســرت دهــانش آمـد به تنـگ جانم

خــود کــام تنگـدستان کي از دهان برآيد

گوينــد ذکــر خيـرش در خيل عشقبازان

هــر جـا کـه نـام حافــظ در انجــمن برآيد

گل نیلوفرم، تو بمان با من، تنها تو بمان


همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشم.

اي سرپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.


زنده یاد فریدون مشیری

Monday, May 17, 2010

No comment PLZ


از دوستان و عزیزانی که به هر تحوی به این وبلاگ وارد میشوند، به شدت و دوستانه تقاضا میکنم از دادن کامنت و تبادل لینک بر حذر باشند. اینجا یک پایگاه خصوصی است. برای من و گلم.
لطفا اگرهم وارد می شوید، به گونه ای قدم بردارید که چینی نازک تنهایی من و گل نیلوفرم ترک برندارد.
بگذارید در این دنیای بزرگ و شلوغ، ما هم یک گوشه دنجی برای خودمان داشته باشیم.
ممنون

گل نیلوفرم: آغاز








اینجا را برای کسی می سازم که در روزهای نومیدی و سردی و تاریکی، امیدی شد بر درونم، گرما شد برای سرمای درونم، نوری شد بر پیکره بی روحم و نفسی شد روح بخش برای ادامه که پیش از او، ادامه ای نبود؛ یا اگر هم بود، بود و نبودش فرقی باهم نداشتند. که اگر بود، سیاه بود و بی نور، که اگر بود ادامه نبود، سکون بود و بی حرکتی، روزمرگی بود و کسالت، رفت و آمد بود و یکنواختی و تنبلی و زندگی بی روح.
نگاهم به آسمان بود، که آخر می توانم نوری بر زندگیم بتابانم؟
که نوری تابید
عطری در زندگیم پیچید
برقی درونم را روشن کرد
شادیی در دلم جاری شد
نفسی بر کشیدم که ممد حیاتم شد و مفرح ذات
خورشید آسمان روزم شد و ماه شب های تیره ام، که دیگر تیره نبودند
آرامشی بر من بارش گرفت، که سرچشمه ای داشت فرادنیوی
و
چیزی درونم ترک برداشت
چیزی درونم شکست
چیزی درونم به دنیا آمد
و
پای دلم زنجیر شد به آن تعارف خداوند به زمینیان خرد
و
نیلوفر آمد به دل این زمینی خرد
و
من اینجا هستم برای گفتن دل نوشته های خود به همه وجودم، گل نیلوفرم.