Sunday, August 22, 2010
Dos and Donts (4)
Saturday, August 21, 2010
Dos and Donts (3)
Friday, August 20, 2010
Dos and Donts (2)

Dos and Donts (1)

احتمالا بخش بزرگی از این کارها، نشأت گرفته از زندگی شخصی و مشاهدات شخصی منه اما بخش دیگری از این بایدها و نبایدها، برداشت و نتیجه گیری منطقی در تفکرات خودم و صحبت با گل نیلوفرم است.؛
عمل کردن به این کارها شاید در وحله اول ساده باشه، که اگر از اول بهشون عمل بشه تا در پوست و خون آدم نهادینه بشه همینطور هم خواهد بود، اما نکته اساسی و حیاتی اینجاست که بشه در مواقع حساس و بحرانی به این بایدها و نبایدها پایبند بود و بهشون عمل کردکه اگر بتوان به این درجه از التزام عملی به این کارهای ساده رسید، آنوقت میتوان ادامه راه را با شادی بیشتری طی کرد؛
و امیدوارم بتوانم با عمل به این کارها، گل خنده و شادی و آرامش رو در وجود بی همتای نیلوفرم جاودان کنم؛
و اما باید ها و نباید ها
؛1- همیشه و در همه حال و شرایط نوای عشق رو در گوش گل نیلوفرم زمزمه خواهم کرد
؛2- هیج وقت از ابراز احساسم به گلم جلوگیری نخواهم کرد
؛3- هیچ گاه گلم رو با الفاظ غیر احترام آمیز خطاب نخواهم کرد
؛4- همواره برای بیان منظور خود از ادبیات والا و در شأن خود و نیلوفرم استفاده می کنم
؛5- اعتقاد عمیقی در درونم دارم که اصولا بلند حرف زدن و بالاخص داد کشیدن موجب بهتر شنیدن طرف مقابل نمی شود
؛6- هیچ گاه گلم را بخاطر رفتار نادرست دیگران محکوم نمی کنم
؛7- هیچ لزومی ندارد که گلم پاسخگوی رفتار نادرست دیگران باشد
ادامه دارد...؛
Monday, July 26, 2010
نیلوفرم، دریای عشقت را میپرستم
مـن نه آن رنـدم که تـرک شـاهـد و ساغـر کنـم
مـُحتـسب دانـد کـه مـن ایـن کــارها کمتـر کنـم
مـن کـه عیـب تـوبـه کـاران کـرده بـاشـم بـارهـا
تـوبـه از می ، وقت گل ، دیـوانـه بـاشم گر کنم
عشق دُردانـه ست و مـن غوّاص و دریا میـکـده
سـر فـرو بــُردم در آنـجـا تـا کـجــا سـر بـر کـنـم
لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بـسـی یـا رب کـه را داور کـنـــــم ؟!
باز کش یکدم عنان ، ای تـُرک شهرآشوب مـن !
تـا ز اشک و چـهـره راهـت پـُر زر و گـوهـر کـنـم
مـن کـه از یـاقـوت و لـعـل اشـک دارم گـنــجـهـا
کـی نـظـر در فیـض خورشیـد بـلـنـد اختـر کـنـم
چون صبـا مجموعهی گل را به آب لطف شُست
کج دلم خوان ، گـر نـظـر بر صفحهی دفتـر کـنـم
عـهـد و پـیـمـان فـلـک را نیـست چنـدان اعتـبـار
عـهـد با پـیـمـانـه بـنـدم ، شرط با ساغـر کـنـم
من که دارم در گـدایی گنج سلطانی به دست
کـی طـمـع در گـردش گــردون دونپـرور کـنـــم
گـر چه گــَردآلـود فـقـرم ، شـرم باد از هـمـّـتـم
گـر بـه آب چشمهی خورشیـــد دامـن تـر کـنـم
عاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوست
تـنـگ چشمم ، گر نظر در چشمهی کوثر کـنـم
دوش لعلش عشوهای میداد حــافــظ را ولی
مـن نـه آنـم کـز وی ایـن افـسانـه ها باور کـنـم
استاده ام چو شمع
و
عاشقانه
Thursday, May 27, 2010
بیا عاشقی از سر بگیریم

بیا تا عاشقی از سر بگیریم
جهان خاک را در زر بگیریم
بیا تا نوبهار عشق باشیم
نسیم از مشک و از عنبر بگیریم
زمین و کوه و دشت و باغ و جان را
همه در حله اخضر بگیریم
دکان نعمت از باطن گشاییم
چنین خو از درخت تر بگیریم
ز سر خوردن درخت این برگ و بر یافت
ز سر خویش برگ و بر بگیریم
در دل ره بردهاند ایشان به دلبر
ز دل ما هم ره دلبر بگیریم
مسلمانی بیاموزیم از وی
اگر آن طره کافر بگیریم
دلی دارد غمش چون سنگ مرمر
از آن مرمر دو صد گوهر بگیریم
چو جوشد سنگ او هفتاد چشمه
سبو و کوزه و ساغر بگیریم
کمینه چشمهاش چشمی است روشن
که ما از نور او صد فر بگیریم
Tuesday, May 18, 2010
برای نیلوفرم: دست بر ندارم تا آرامش و شادی را به تو برسانم
دســت از طلــب نـدارم تا کــام من برآيد
يا تـن رسـد به جــانان يـا جــان زتن برآيد
بگــشاي تربتــم را بعـد از وفــات و بنگر
کــــز آتـــش درونـــم دود از کفـــن برآيد
بنماي رخ که خلقي والـه شوند و حيران
بگـشاي لــب که فرياد از مـرد و زن برآيد
جان برلبست وحسرت دردل که ازلبانش
نگرفتــه هيــچ کــامي جــان از بدن برآيد
از حســرت دهــانش آمـد به تنـگ جانم
خــود کــام تنگـدستان کي از دهان برآيد
گوينــد ذکــر خيـرش در خيل عشقبازان
هــر جـا کـه نـام حافــظ در انجــمن برآيد
گل نیلوفرم، تو بمان با من، تنها تو بمان

چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،
نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
من به اين جمله نمي انديشم.
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاينده هستي را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را مي شنوم؛ مي بينم.
من به اين جمله نمي انديشم.
به تو مي انديشم.
اي سرپا همه خوبي!
تک و تنها به تو مي انديشم.
همه وقت، همه جا،
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.
تو بدان اين را، تنها تو بدان.
تو بيا؛
تو بمان با من، تنها تو بمان.
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.
من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.
اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛
ريسماني کن از آن موي دراز؛
تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان.
تو بمان با من، تنها تو بمان.
در دل ساغر هستي تو بجوش.
من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.
زنده یاد فریدون مشیری
Monday, May 17, 2010
No comment PLZ

لطفا اگرهم وارد می شوید، به گونه ای قدم بردارید که چینی نازک تنهایی من و گل نیلوفرم ترک برندارد.
بگذارید در این دنیای بزرگ و شلوغ، ما هم یک گوشه دنجی برای خودمان داشته باشیم.
ممنون
گل نیلوفرم: آغاز

نگاهم به آسمان بود، که آخر می توانم نوری بر زندگیم بتابانم؟
که نوری تابید
عطری در زندگیم پیچید
برقی درونم را روشن کرد
شادیی در دلم جاری شد
نفسی بر کشیدم که ممد حیاتم شد و مفرح ذات
خورشید آسمان روزم شد و ماه شب های تیره ام، که دیگر تیره نبودند
آرامشی بر من بارش گرفت، که سرچشمه ای داشت فرادنیوی
و
چیزی درونم ترک برداشت
چیزی درونم شکست
چیزی درونم به دنیا آمد
و
پای دلم زنجیر شد به آن تعارف خداوند به زمینیان خرد
و
نیلوفر آمد به دل این زمینی خرد
و
من اینجا هستم برای گفتن دل نوشته های خود به همه وجودم، گل نیلوفرم.



