Monday, July 26, 2010

نیلوفرم، دریای عشقت را میپرستم


مـن نه آن رنـدم که تـرک شـاهـد و ساغـر کنـم

مـُحتـسب دانـد کـه مـن ایـن کــارها کمتـر کنـم

مـن کـه عیـب تـوبـه کـاران کـرده بـاشـم بـارهـا

تـوبـه از می ، وقت گل ، دیـوانـه بـاشم گر کنم

عشق دُردانـه ست و مـن غوّاص و دریا میـکـده

سـر فـرو بــُردم در آنـجـا تـا کـجــا سـر بـر کـنـم

لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق

داوری دارم بـسـی یـا رب کـه را داور کـنـــــم ؟!

باز کش یکدم عنان ، ای تـُرک شهرآشوب مـن !

تـا ز اشک و چـهـره راهـت پـُر زر و گـوهـر کـنـم

مـن کـه از یـاقـوت و لـعـل اشـک دارم گـنــجـهـا

کـی نـظـر در فیـض خورشیـد بـلـنـد اختـر کـنـم

چون صبـا مجموعه‌ی گل را به آب لطف شُست

کج دلم خوان ، گـر نـظـر بر صفحه‌ی دفتـر کـنـم

عـهـد و پـیـمـان فـلـک را نیـست چنـدان اعتـبـار

عـهـد با پـیـمـانـه بـنـدم ، شرط با ساغـر کـنـم

من که دارم در گـدایی گنج سلطانی به دست

کـی طـمـع در گـردش گــردون دون‌پـرور کـنـــم

گـر چه گــَردآلـود فـقـرم ، شـرم باد از هـمـّـتـم

گـر بـه آب چشمه‌ی خورشیـــد دامـن تـر کـنـم

عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست

تـنـگ چشمم ، گر نظر در چشمه‌ی کوثر کـنـم

دوش لعلش عشوه‌ای می‌داد حــافــظ را ولی

مـن نـه آنـم کـز وی ایـن افـسانـه ها باور کـنـم

3 comments:

Unknown said...

بی همگان بسر شود
بی تو بسر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود

Unknown said...
This comment has been removed by the author.
Unknown said...

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی