و به سالگرد رسیدیم، یک سال گذشت، یک سالی که پر بود از خوشی و خوشی، حتی لحظهای ناخوشی را در کنار نیلوفرم نچشیدم، هر چه بود و هست همراهی و درک متقابل بود و هست. باهم پستی و بلندیهای زیادی رو پشت سر گذاشتیم، ناملایمات زیادی دیدیم، اما
هیچ گاه پشت هم را خالی نکردیم. من در هر لحظهای و هر حالی که بودم، میتوانستم با تصور خندهٔ نیلوفر یا نوازش ملایم نگاهش آرام و قرار گیرم. آرام و قرار من شد نیلوفر.
در طی این مدت لحظهای دست از عاشقتر شدن به نیلوفر بر نداشتم چون یقین داشتم که نیلوفر
بهترین است و بینظیرترین. باهم حرف زدیم، از اهداف، از آرزو ها، از آنچه بدمان میاید، از آنچه شادمان میکند، از آنچه تنفر داریم، از خود گفتیم و از سازندگی زندگی، اگر اختلافی میدیدیم، خوشحال می شدیم چون میدانستیم این اختلاف مایهٔ تکامل زندگیمان است.
هیچگاه از چهارچوب احترام نسبت به یکدیگر خارج نشدیم که یقین داشتیم احترام محکمترین پایهٔ زندگیست. حرف زدیم و گوش دادیم، دیدیم که هردو هنر گفتن و هنر شنیدن را چه خوب بلد هستیم. هنر فهمیدن یکدیگر را نیز آموختیم و تصمیم گرفتیم که درکمان از زندگی را
بالا ببریم. این هنر را آموختیم؛ و نیلوفر که هنری داشت والا و بی همتا: او آرام بخش است، میتواند همهٔ تشویشها را بزداید با نگاهش. این است که من برای رفتن به خانه و دیدن رویش لحظه شماری میکنم. اکنون در زندگیمان نه من ایمان سابق هستم و نه نیلوفر، نیلوفر
سابق، نه من عوض شدهام و نه نیلوفر، نه من تلاش کردم نیلوفر را عوض کنم و نه نیلوفر سعی کرد از من ایمان جدیدی بسازد؛ زندگی ما چیز سومیست از هردوی ما، از ایمان و نیلوفر، که زیباست و دوست داشتنی.
نیلوفرم همیشه سپاسگزار بودنت هستم و لحظه به لحظه عاشقترت می شوم.
سالگردمان مبارک



No comments:
Post a Comment