Thursday, May 27, 2010

بیا عاشقی از سر بگیریم













بیا تا عاشقی از سر بگیریم

جهان خاک را در زر بگیریم


بیا تا نوبهار عشق باشیم

نسیم از مشک و از عنبر بگیریم


زمین و کوه و دشت و باغ و جان را

همه در حله اخضر بگیریم


دکان نعمت از باطن گشاییم

چنین خو از درخت تر بگیریم


ز سر خوردن درخت این برگ و بر یافت

ز سر خویش برگ و بر بگیریم


در دل ره برده‌اند ایشان به دلبر

ز دل ما هم ره دلبر بگیریم


مسلمانی بیاموزیم از وی

اگر آن طره کافر بگیریم


دلی دارد غمش چون سنگ مرمر

از آن مرمر دو صد گوهر بگیریم


چو جوشد سنگ او هفتاد چشمه

سبو و کوزه و ساغر بگیریم


کمینه چشمه‌اش چشمی است روشن

که ما از نور او صد فر بگیریم

1 comment:

Unknown said...

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

بصدر مصطبه ام مینشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

طرب سرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی منش مهندس شد

کرشمه تو شرابی به عاشقان پیمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بیحس شد